ناصر خسرو
21
زاد المسافر ( فارسى )
نفس ناطقه كه دانشپذير است اندر آن ( باشد ) كه مر علم را بپذيرد وز او دانايى به حاصل آيد . و نفس ناطقه اندر اين عالم به قوّت همى دانا آيد و آنچه از قوّت به فعل آيد ، به كمال خويش رسد . و چو حال اين است ، گوييم كه آن آلت كز او خداوندش به كمال خويش رسد ، شريفتر آلتى باشد مر خداوندش را . پس پيدا شد كه اين دو حاسّت كز او [ يكى سامعه است و يكى باصره است ، مر نفس ناطقه را شريفتر آلتهاست . و مر نفوس حيوانات ] بىنطق را اندر اين دو حاسّت از اين فوايد كه ياد كرديم نصيبى نيست ، [ بل كه نفس ناطقه بدين فوايد مخصوص است و ] هر كه به درجهء علوم برآيد ، همى ( فوايد « 1 » ) شنوايى و بينايى او فزايد به هر علمى . نبينى كه چو [ مردم اندر علوم رياضى ] به درجهء حساب آيد ، چو بگويندش كه عدد اوّل كدام است و ثانى كدام است وز اعداد بعضى [ ناقص است ] چو چهار كه جزوهاش نيمه و چهار يك است و آن سه باشد كم از او ، و بعضى زايد ( است ) چو [ دوازده كه جزوهاش ] نيمه و سه يك و چهار يك و شش يك و دوازده يك است كه جمله شانزده باشد بيش [ از او ، و بعضى معتدل است ] چو شش كه جزوهاش نيمه و سه يك و شش يك باشد هم چو او « 2 » ، آن كس مر اين عددها را بيند ، [ ديدنى كه پيش ] از آن مر آن را نه چنان ديده باشد ، و چو بگويندش كه هر عددى نيمهء دو كنارهء خويش باشد ، چو [ نداند ] كه اين چه سخن است ، مر آن را ( به ) حق نشنود و چو شنوانندش كه اين چنان باشد كه چهار عدد نيمهء پنج و نيمهء [ سه است ] كه بر دو كنارهء اويند ، بشنود و شنواييش به دانش بيفزايد ؟ و چو به درجهء هندسه آيد و بنمايندش كه ضرب دو ضلع چو جمع كرده شود با مضروب قطر مربّع برابر آيد ، نداند همى كه چه گويندش « 3 » و نبيند مر آن را [ مگر ] آنگاه كه
--> ( 1 ) . C : - فوايد . ( 2 ) . A : همچنو ؛ B : همچئو . ( 3 ) . BC : نداند كه چگونه همىگويندش .